تبليغاتX
بیقرار

بیقرار

.... درد من را كس نداند جز خدا.....

دلم گرفته

سلام به همگی!! اونایی که هستن  اونایی که نیستن! اونایی که وفادارن و اونایی که اخر بی وفایین  اونایی که عاشقن و دلتنگن و مثل من همیشه بیقرار...

خیلی وقته که دیگه نیومدم سراغ وبلاگ اخه اصلا حال و حوصله ندارم دلم از دنیا گرفته و نمی دونم این همه تنهایی و بی کسی رو کجا ببرم ....دلم عجیب گرفته...کجایی سهراب!! مرا هم با خود به سفر ببر!!

برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم

اخه دارم از رفتنت بدجوری گر می گیرم

دعا کنم که این نفس تموم شه تا سپیده

کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده...

 چقد دیوونگی دارم تمام قلبم اشوبه   

                                   تو ارومی نمی دونی چقد دیوونگی خوبه....       

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

منتظر نظراتتون در مورد اسطوره ی عشق هستم. 

عشق؟؟؟؟؟؟؟؟چیست؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 11:51  توسط پریا  | 

سنگ صبور

عزیز من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

 هیچ کی نمی دونه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم...

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها....

سلام به بیقرار! سلام به همه ی عاشقای دنیا که مثل من دلشون همیشه تنگه و نمی دونن چه جوری از دست غما فرار کنن....

عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است...

 

چشم به راهت می مونم

دلم خیلی تنگه خداااااااااااااا.........صدامو می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

کار من از دوست دارم خیلی وقته که گذشته....دوست دارم بی انصافیه واسه این همه احساس این همه دلتنگی...این همه جدایی و دوری....کمه واسه این همه اشک..به خدا کمه....

ای که دور از من و در قلب منی ... با خبر باش که دنیای منی...تو تموم دنیای منی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 10:38  توسط پریا  | 

من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اقيانوسي دور مسكن دارد، و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام آرام.....

پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.....

و من همون پري كوچكم كه هروقت دلش مي گيره مياد اينجا واز بيقراري هاش مي نويسه.

مي دوني منم مثل همون پري زياد مي ميرم و دوباره زنده ميشم؟ به خدا راست مي گم،هر وقت كه مي گي خدافظ،هر وقت كه از پيشم ميري و منو با يه دنيا خاطره تنها مي ذاري من مي ميرم. باور كن همه ي احساسم و شوق زندگي در وجودم مي ميره...فيلم زندگي وسط ماجرا stopمي كنه و .... اما وقتي لحظه ي دوياره ديدنت مي رسه حال منم ديدن داره،گرچه پيش همه تابلو مي شم! اما باززندگي برام معني دار ميشه وplayمي كنه!!، با ديدنت دوباره جون مي گيرم همه ي زندگيم.... وباز تو ميري و پري كوچيكت چشماشودوباره مي بنده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:58  توسط پریا  | 

.......

آه خدا! گفتم خسته ام،گفتي«لاتقنطوا من رحمة الله؛هيچ گاه از رحمت خدا نااميد نشويد؛زمر.53»

گفتم:هيچ كس نمي دونه تو دلم چي ميگذره،گفتي«ان الله بين المرء و قلبه؛همانا خداوند حايلي است ميان انسان و قلبش؛انفال.26»

گفتم تو اين دنيا هيچ كسي رو ندارم،گفتي«نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛ما ازرگ گردن به انسان نزديك تريم؛ق.16»

گفتم ولي انگار راست راستي منو فراموش كردي! گفتي«ماذكروني اذكركم؛مرا ياد كنيد تا به ياد شما باشم؛بقره.152»

..............

به راستي آنكس كه خدا را ندارد چه دارد؟ و آنكس كه خدا را دارد چه ندارد؟؟؟

اما..... خداي خوبم! تو كه نزديكتر از همه به مني پس مي داني درد هاي اين دل بيقرار را؛ مي داني شمار اشك هاي دلتنگي را؛مي شنوي ناله هاي اين قلب بيمار را و مي بيني بي تابي هاي اين چشم چشم به راه را......

خدايا!به بي كسي ام رحم كن،صداي اين خسته ي تنها را بشنو.... دستانت را روي قلبم بگذار! مرا آرام كن،مگر نه اينكه ياد تو آرام بخش دلهاست مگر نه اينكه از حال تمام بندگانت آگاهي؟ پس چرا به دادم نمي رسي؟ چرا صدايم را نمي شنوي؟؟

مگر تو خود عشق را نيافريدي؟ مگر ديوانگي را معنا ندادي؟ مگر....

نه... كفر نمي گويم! اتفاقا شكر مي گويم! شكر خدا كه مرا عاشق كردي!

شكر كه تنهايي را مونسم كردي و بي كسي را تنها كسم!

او كه مرا بيقرار  خواسته آيا خود نيز اكنون بيقرار است؟؟نمي دانم. شايد...

نه! گمان نمي كنم....خون تر از اين دل بيچاره دل خوني نيست!

خدايا... خسته ام....خسته تر از هميشه.

...آي خدا دلگيرم ازت...آي زندگي سيرم ازت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:27  توسط پریا  | 

خدااااااااااااااا

عکس های عاشقانه برای عاشق های تنها

خداااااااا.....چرا عاشق شدم من  دیگه از دست این دل   یه شب اروم ندارم

وااااای....چرا تو این زمونه  شدم قربونیه عشق  اسیر روزگارم

روزاااا....چشمای نازش  میشینه تو کتابم.....

شباااا.... وقتی می خوابم می بینمش تو خوابم....

براااش نامه نوشتم قشنگو عاشقونه.....

نوشتم با دو چشماش منو کرده دیوونه..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:46  توسط پریا  | 

تقدیم او که تا ابد شیفته اش خواهم ماند...

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم


چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم


به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور


به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري


که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري


به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم


يعني آن شيوه ی فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو


به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


به نفس هاي تو در سايه ی سنگين سکوت


به سخنهاي تو با لهجه ی شيرين سکوت


شبحي چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسي ورد زبانم شده است


در من انگار کسي در پي انکار من است


يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است


يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش


مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش


آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده


بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسي در پي انکار من است


يک نفر مثل خودم ، تشنه ی ديدار من است


يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش


مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش


رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسي ورد زبانم شده است


آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست


راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟


اگر اين حادثه ی هر شبه تصوير تو نيست


پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟


حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش


عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش


آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اينک از پشت دل آينه پيدا شده است


و تماشاگه اين خيل تماشا شده است


آن الفباي دبستاني دلخواه تويي


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:48  توسط پریا  | 

فدای تو چشمام.....

دارم دق می کنم تحمل ندارم            دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم              همش فکر توام  همش بیقرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام       برات گریه کنم  فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پر پر می زنه         تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم؟؟

تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم؟؟

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده؟

به کی بگم یه کم نازم کنه که بهم نخنده؟

بدون تو با کی خرف بزنم دردت به جونم؟؟

تو این دنیا به عشق کی  به شوق کی بمونم؟؟

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش ارزو می کنم بمیرم

تو که نیستس همش ارزو می کنم بمیرم......

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:50  توسط پریا  | 

برای نوشتن از تو.....

برای نوشتن از تو   واژه های تازه می خوام

واسه دل سپرده گی هام  من فقط اجازه می خوام

برای این همه احساس  یه جایی گوشه ی قلبت

اینه ای در روبروی  عشق بی اندازه می خوام

تا که یک گوشه ی چشمی به این عابر کردی   

  با همون نگاه اول منو شاعر کردی

خون تو رگهای تن من پر شد از وسوسه ی تو 

 بر لبم داغ هوس زد التهاب بوسه ی تو

واسه پیدا کردن تو یه افق ستاره می خوام

برای طلوع چشمات من شبی دوباره می خوام

تو رو چون پاکی چشمه با خودم یگانه می خوام

قصه ای با اخر خوب مثل یک افسانه می خوام

تا که یک گوشه ی چشمی به این عابر کردی   

با همون نگاه اول منو شاعر کردی

خون تو رگهای تن من پر شد ازوسوسه ی تو 

 بر لبم داغ هوس زد  التهاب بوسه ی تو

تقدیم به او که در حسرت دیدارش اواره ترینم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:30  توسط پریا  | 

دوست دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم
من تو را تا همیشه  تا ابد دوست می دارم......
 
کاش می دونستی........ کاش که چه قدر دلتنگتم
 
 
 
قفسم را مشکن تو مکن آزادم/گر رهایم سازی به خدا خواهم مرد.من به زنجیر تو عادت کردم/بارها در پی این فکر که در قلب توام با تو احساس سعادت کردم.به خدا خوشبختم.تو محبت کن و بگذار که تا عمری هست من بمانم چو اسیری در حریم قفست...
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:35  توسط پریا  | 

دچار یعنی....

-چرا گرفته دلت؟ مثل اینکه تنهایی...

-چقدر هم تنها

-خیال می کنم دچار ان رگ پنهان رنگ ها هستی

-دچار؟؟...

- دچار یعنی عاشق

وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد....

... و شاید دچار یعنی دلتنگ.... و من دچارم!! دچار نگاهی که حرارتش تا ابد قلبم را می سوزاند... دچار صدایی که تا ابد در گوشم ترانه می خواند.... شاید دچار یعنی اسیر... و من اسیرم  اسیر نازنینی که به اسارتش می نازم. شاید دچار یعنی نگران. و من نگرانم نگران روزی که چشم های زیبایت دیگر مرا نخواهند و ان روز روز مرگ تمامی ارزوهای من است. روزی که تو مرا نخواهی من خواهم مرد مگر می شود بدون تو زیست.... مرگ صد بار به از بی تو زیستن باشد زیبای دست نیافتنی من!! مدت هاست که من فقط با تو زندگی می کنم با تو نفس می کشم با تو حرف می زنم با تو قدم می زنم خلاصه با تو زندگی می کنم .... گرچه شبیه هیچ کس نیستی اما در همه جا و در هر لحظه تو را می بینم و حس می کنم گویا غیر از تو چیز دیگری در دنیای من نیست. تمام این حرف ها را زدم تا بگویم چقدر می پرستمت یگانه شاهزاده ی کاخ ویرانه ی قلب عاشقم! تمام اشک هایم را نذر دوباره دیدنت کرده ام..... دلم عجیب بهانه ات را می گیرد....

گرچه از دوری این فاصله ها مایوسم 

     از همین فاصله ی دور تورا می بوسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:19  توسط پریا  | 

I LOVE YOU

سری اول انیمیشنهای عاشقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:39  توسط پریا  | 

دو کلمه حرف حساب...

سلام خدمت همه ی دوستان عزیز!

همه ی اونایی که به بیقرار سر می زنن

این ویلاگ مخصوص عاشقاست همه ی اونایی که طعم بیقراری و چشم انتظاری رو چشیدن می دونن من چی میگم. خواستم با نوشتن این مطالب کمی از بار دلتنگی هامو سبک کنم که..... ولی انگار هیچ راهی برای ارامش این دل تنها کارساز نیست و به قول سهراب که میگه:

دلم گرفته  دلم عجیب گرفته و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد....

دوستان  برای تسکین دردهای همه ی دلای شکسته دعا کنید.

بیقرار

سراغ از من نمي گيري گل نازم

نمي شناسي صداي کهنه ي سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه؟

نمي دوني مگه با غصه دمسازم؟

 

هواي گريه داره اين دل سردم

چشام گريون صدام لرزون تويي دردم

شبا تو کوچه ي پر ماتم پاييز

به دنبال چراغ خونه مي گردم

 

برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا

 

سرود بي وفايي رو چرا خوندي؟

مگه لالايي هامو برده اي از ياد؟

نذار يادت بره پروانه ي زيباي من روزي

شده قلبي اسير خونه ي غم ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:26  توسط پریا  | 

جمله های کوتاه از دکتر شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماندُ ولی قلبش سیاه میشود.

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف در محبت است

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بگریم ، گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم ...

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:2  توسط پریا  | 

به یاد او ...

حال من دست خودم نیست / دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته / که میخوام براش بمیرم . . .

یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر . . .

هرز گاهی دریا هوس میکنه به ساحل سری بزنه

براش مهم نیست ساحل دستشو میگیره یا نه

مهم اثبات وفاداری دریاست . . .

قویی که شنا میکرد در برکه چشمانت / موجی که رها میشد در بستر چشمانت

بویی که نفس میزد در دام گریبانت / من بودم و خواهم بود همواره پریشانت . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:51  توسط پریا  | 

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز خدا هست ، او جانشین همه ی نداشتن های من است .

دکتر علی شریعتی


اتل متل لالایی ، گلم چه بی وفایی ، عزیز دل من کجایی ، دوست دارم خدایی .


شکسته شیشه ی قلبم ، کجایی مرهم دردم ، تو را در غربت عشقم غریبانه صدا کردم ، صدا کردم تو را هستی شنیدی و گذر کردی ، مرا آواره و تنها ..گدای در به در کردی .

از جرم عشق گر پش کسم راه نیست ، یا رب تو آگهی که محبت گناه نیست .


زندگی تلخ ترین خواب منست ، خسته ام ، خسته از این خواب بلند .



شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ، به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد ، تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد ، و او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:50  توسط پریا  | 

دیگر ....

 

 

دیگر مرا نخواهی دید

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:30  توسط پریا  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:12  توسط پریا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:50  توسط پریا  | 

دلم گرفته

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم 


  شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم 


 انگاري کوه غصه ها رو سينه من امده 


آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده

 
 دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 


 تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم

 
 حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم 


  من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم 


  دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن

 
   نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن 


   منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم 


  برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم 


 آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن 


 نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:45  توسط پریا  | 

شعر دلتنگی من...

شب تو موهای قشنگت گل صد ستاره کاشته

گل لاله بوسه هاشو رولب تو جا گذاشته

دل آیینه شکسته از صدای هق هق من

بی تو بوی غم گرفته همه دقایق من

شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی

غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی

چه شبایی که با گریه پشت این پنجره موندم

همه غم های دلم رو به یاد چشم تو خوندم

می رسی یه روز تو از راه می دونم که دیر نمی شه

دل دلمرده عاشق از غم تو پیر نمی شه

شعر دلتنگی من رو کاش میومدی می خوندی

غربت تنهاییامو مثل آتیش می سوزوندی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:36  توسط پریا  |